X
تبلیغات
خاطرات گذشته

 
 

پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید :

مزاحمتان نمیشوم کنا دست شما بنشینم؟

دختر جوان با صدای بلند گفت:

نمیخواهم یک شب را با شما بگذرانم...

تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که

 بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند..

پس از چند دقیقه دختر به سمت ان پسر رفت

و در کنار میزش به او گفت :

من روانشناسی پژهش میکنم و میدانم که مردها

به چه چیزی فکر میکنند .. گمان کنم شما را

خجالت زده کردم درست است؟

پسر با صدای بسیار بلند گفت :

۲۰۰ دلار برای یک شب ..!!!!! خیلی زیاد است !!!!

وتمام انانی که در کتابخانه بودند به دختر

نگاهی غیر عادی کردند..

پسر به گوش دختر زمزمه کرد :

من حقوق میخوانم و میدانم که چگونه

شخص بی گناهی را گناهکار جلوه دهم.



|

 
 

دلمان خوش است که مینویسیم

و دیگــران می خـواننــد

و عــده ای می گـوینــد

آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند

و بعضــی مـی خنــدنـد

دلمــان خـوش اســت

به لــذت هــای کــوتـاه

به دروغ هــایی که از راســت

بـودن قشنــگ تـرند

به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند

یـا کســی عاشقمــان شــود

با شــاخه گلی دل می بنــدیـم

دلمــان خـوش می شــود

به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی

و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود

چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم

و چــه ســــاده می شـکــنیم

همــــه چیـــز را ...

 

 

 

 

 

 
تو رگ شوخی ات با دیگران گُل می کند

و من رگ غیرتم باد !

عجب

نمی دانستم رگها هم قدرت انتخاب دارند . . . !

 

 

 

 

کم کم به بغض هایم خمس تعلق می گیرد.........

سالهاست در گلو مانده ان..........!!!!!!!!!!

 

 




|

 
 

کاش کسی یاد معلم ها می داد:

اول مهر شغل پدر‌ها را نپرسند؛

وقتی هنوز احترام به همه‌ی شغل ها

را و افتخار به همه‌ی پدر‌ها را

یاد دانش آموزانشان نداده‌اند !

حالا قصه ی چشمان یتیمی که نم می‌خورد ،

بماند …





|

 
 


وقتی چترت خداست ..

بگذار ابر سرنوشت هر چه میخواهد

  ببارد....    




عکس عاشقانه دختر love girl photo aks







|

 
 
آهای یاروووووووووووووووو ...

 

وقتی فهمیدی قرار نیست با هر زن یا دختری

 که دوست شدی به رختخواب بری


هر وقت یاد گرفتی بدون توقع دوستی کنی


هر وقت فهمیدی هر کسی که دوستت شد

دوست دخترت نیست

و برای جواب سلامش باید به یک علیک محترمانه

 فکر کنی نه به پیدا کردن یک مكان خالی ..

اونوقت میتونی


روی همراهی و همدلی یک جنس مخالفت حساب کنی..

 

افتااااااااااد ؟؟؟؟

 

 

 



|

 
 

میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ،

 پس خدا نگهدار میگویم

شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد . .

 

 

 

 

 

تویی که الان دلت واسه یه بی معرفت تنگه

تویی که میخوای بهش زنگ بزنی ولی غرورت نمیذاره

تویی که بغضتو قورت میدی که یه وقت گریه نکنی

تویی که هر آهنگی گوش میدی یاد یه نفر میفتی

تویی که تا میای یه کاری کنی میگی : بیخیال

تویی که واس خودت آواز میخونی

تویی که این روزا توی دنیای مجازی غرق شدی

تویی که حتی توی دنیای مجازی هم خودتو گم کردی

تویی که نمیدونی چه ریختی خودتو خالی کن

به سلامتی تو..

 

 

 

 

به سلامتی کسی که کمرمو شکست ولی من هنوز

 دولا دولا دوسش دارم …

 

 

 

 



|

مادر

 
 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم …

اون همیشه مایه خجالت من بود.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا میپخت.

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم .

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو ..

مامان تو فقط یک چشم داره .فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .

کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمیمیری ؟

اون هیچ جوابی نداد….

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و

دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی…

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من .....

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو .وقتی ایستاده بود دم در بچه ها

به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا

اونم بیخبر؟

سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!

گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد: ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی

اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید

دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر

کاری میرم .

بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن .

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت

تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم...

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممکنه که نتونم از

جام بلند شم که بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث

خجالت تو شدم خیلی متاسفم .

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست

دادی به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با

یک چشم.....

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون

چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینهبا همه عشق و علاقه


من به تو!!!

 

 

 

 

 



|

خاطره

 
 

سوزاندنم خاطراتت را..


دودش چشمهایم راسوزاند…

حالا خاطرات سوخته ب کنار..


میان شعله هایش اولین کاغذی ک سوخت

 

دست نوشته های توبود…خواستم بردارم ک دستم سوخت..میبینی دوباره

 

خاطره شدی…

 

 

 

  خــوب ِ مــن ،


    همین جا درون شعرهایم بمان

    تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبر

    به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛


   من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها


    شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان


    تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم

 

 

 




|
گاهی وقتها ، نفر اول شده ای ولی به جایگاه دیگران حسرت میخوری

گاهی وقتها ، باید به خاطر جایی که هستی شاد باشی

گاهی وقتها ، متوجه جایی که ایستاده ای نیستی

گاهی وقتها ، نگاه دیگران برایت مهمتر از نگاه خودت به زندگی می شود

گاهی وقتها ، صدای دیگران نمی گذارد آنچه را که باید بشنوی

گاهی وقتها ، می بازی ، اما شاید که به هدف نزدیکتر شده باشی

گاهی وقتها ، داشته هایت بیشتر از ادعایی است که برنده ها دارند

گاهی وقتها ، لازم است هر جا که هستی ، از خودت راضی باشی
 


|

 
 

بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا

بدرود ای ماه دست یافتن به آرزوها

بدرود ای یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادی

بدرود ای که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم

و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک.

التماس دعا

 

 

 

 

سلام بچه ها خوبین؟ عیدتون مبااااااااااااااااااااااااااااااااااارک..

نماز روزه ها قبول ..

ببخشید که این دو سه روز نتونستم بهتون سر بزنم ....

 مرسی از همتون که بهم سر زدینو نظر دادین دوستون دارم



|

 

وی پی ان